|
تن به مسعی نمی دهم
به گرد سنگ گردان نمی شوم خویشتن برم به قربانگاه کشتن بزان و گوسفندان چرا خوشا اویی که احرام شکست به عشق عشق از جان گذشت به شکرانه عافیت عشق پیش و پس و عید برفت
سالها ست که ایستاده ام کاسه صبر به دست بودن و ماندن کاسه تهی می خواهد کاسه ای که بشکست نمی خواهد گرچه رفتن و کندن ز دیار سخت گرچه یاد عشق در دل هست قلبی که بشکست نمی خواهد کوه به سفر رفت دل به دیار جان به لب و جور به کار
دو شب پیش داستانکی گفتم از زندگیم، به گمانم یادت هست، ان کولی دوره گرد که بساط خنزرپنزرهایی داشت برای فروش. او را دیدم، امروز سحر. شالی سبز بر گردن آویخته و نشسته بر بساطش. گفتم این چیست بر گردن نهادی؟ گفت عادی شدده، عمومی است، یکی می خواهی؟ گفتم من آزادی می خواهم. همه چیزم را گرفتی و آن ندادی. خنده ای تلخ کرد و تکه پاره ای سبز داد و گفت این را بگیر شاید بی نصیب نمانی!
طلوع خورشید و رویش سبزه و ریزش باران
پیغامی دارد ز بهاران گرچه حتمی می آید بهار عن قریب دلشوره چکاوک نیست غریب دیو سیاه قصه های من شبهاست دشنه بدست و دندان تیز مهیاست گمان مبر دشنه اش حریف سبزه ماست هاتف سبز نگاهبان گلبانگ نداست سبزه ی عشق را چه باک تا هست بارش باران و رویش سبزه ز خاک
تنها شدم و خسته
بد جور دلم شکسته این همه کاسه کوزه چرا سرم شکسته بال و پرم و بستم کنار جوی نشستم از غم روزگاران از جور زورمندان از دغل و مکر و ریا از دروغ برادرنما هی که دیگه چی بگم حالی نمونده برام راهی نمونده برام تسلیم تقدیر شدم از دروغگو بیزار شدم
و من شکسته شده ام دیگر از آن جوانک جسور که فریاد سینه اش را بی مهابا بر زبان سرخ می آورد نشانی نیست. من شکسته شده ام این همان صدای تکه های شکستنی است که سنگ روزگار بر قبلم زده و تو چه می دانی چند تکه شده. از بازی الک و دولک شبها و روزها خسته شده ام. مگر تکه سنگی برای آرامش من چند است؟ خدای از فرط خستگی من به خواب رفته؟ من که آغوش گرمم را به سردی دی می فروشم به بهای خریدن سیاه سنگ بختم تا آنرا بر من کشی که شاید گرمایی در زیر آن خروارها تکه های شکسته عشق را گرما دهد.
عاقبت من چه تلخ است مگویید که چه بد دیده بانی است که چشمانی دارد بد چین گویمتان نه چنین نیست که من حالی دارم افتاده از حال. به سراغم گر می آیید تبسم را بیاورید.....
یه روزیایی بود که بارون می اومد بعضی هامون با بارون خنده می کردیم و با هاش راه می رفتیم . بعضی هامون هم گله می کردیم که چرا بارون کم می آد یا آروم می آد یه عده هم داد می زدن و هوار و داد قال که بارون باعث می شه زمین گل بشه و چه چه چه ..... حالا از اون روزا خیلی گذشته من که دیگه رنگ بارون صدای چلپ چلپش بو و عطرش یادم رفته تو چی تو هم بارون از یاد بردی؟
اندک اندک یاران فرا می رسند ار هر کوی یکی و هر یکی هزاران. سخن گفتن گرچه سخت گشته اما امید داشتن هنوز عادی است. این امیدی است که دیگر آرزو نیست. این امیدی است که بعد از آن دگر بار به اندوه و افیون دگر مبتلا نیست. این امید همه گیر است. چرا که هرگز سنت الهی تاخیر ندارد. پس:
دل قویدار که از بهر خدا بگشایند
شاید که باز بیایی چون باز پادشاهی هرچند کبوتر و باز با یکدگر نگردند گرچه بی خبر بمانم این روزها و شبها اما بدان که من هم در عاشقی بمانم
به خالی که بر سینه داشتی
مر مرا دیوانه انگاشتی دیدنت گر صد عذاب بود و یک ثواب من آن ثواب برگزیدم بر هر عذاب گر به خواب روی تو بینم همان بس رهانیدم زغم گر نبودت قد سرو و قامت کبود عشق و مهر مملو بودت در وجود یک کلام عشق ز من آموختی لیک بد مرا در آن سوختی
بادهای پاییزی وزیدن گرفت نم نمک باران لطیفش بر زمین باریدن آغاز کرد. شب قبل که چلچله از سفر بازگشته بود بانگ اذان سرود و من را به همراه جماعتی خواب زده از خواب پریشانی بیدار کرد بستر گرم خویشتن را رهانیدم به بهانه یافتن روزهایی گرم.
اکنون پاییز است چند روزی از شب قبل بهاری گذشته هرچند سحر گشته و آوای اذان چلچله مرا به یاد نمازی انداخته که قضا شدنش دیگر ادای قضایی ندارد. وضویی گرفتم به نیت پاکی از هر کژی و اقامه فرمودم و ننشینم از این ایستادن.
پایان پذیرفت
آنچه عاقبتش پایان بود نه خوش و نه زشت نه طوفانی و نه بارانی در شب چون شبهابی که می گذرد
بیانداز غم و کین خودیش به آتش
تا بروید مهر و جان ز جایش که اهورا آفرید آتش و مهر و دین پاینده باد نام ایران زمین
این دل که در بند دیده توست آکنده از عشق در حسرت دیدار توست عشق که گویند آتشی است سوزان براقیانوس دلم فروزان چنگ عشقت که می نوازد لرزه بر بال و پرم نشاند شبنمی که مانده از دوش جان من است، دریایی ست خموش خورشید عشقت گو بتابد دریا و شبنم از من رهاند زان پرواز که دوش دیده ام پر گشایم و چنگ نوازم
ابرها جمع گشته اند از هر رنگ وزش باد و غرش تندر، می دهد از باران خبر. سالها پیش معلمم ایستاده و گچ در دست گفت: آن مرد آمد، آن مرد در باران آمد من کتابم را خواندم. سالهاست که به انتظار بارانم باران یک قهرمان که قهرمانیش را به حراج بگذارد چون آبرویش من و تو دست بر دعا برداشتیم از خدای طلب تنفس و باران داشتیم صبر و همت، اندکی اقتدار خواستیم اندکی صبر باید داشت و باران اقتدار
عاقبت خاتمی با شیوایی شیرین، مثل همیشه، کاندیداتوری خود را برای انتخابات آتی ریاست جمهوری اعلام نمود. این خبر بهترین خبر در هفته گذشته بود که به گوشم رسید. اما آیا خاتمی موفق در انتخابات خواهد بود؟ آیا خاتمی توانایی اجرای پروژه نیمه تمام اصلاحات را که 4 سال است به تعطیلی کشیده شده است را دارد؟ و آیا اصلا خاتمی قصد دارد باز هم با شعار اصلاحات وارد عرصه گردد؟ یا اینکه خاتمی قصد دارد با شعار دیگری وارد عرصه انتخابات شود؟ من گمان می کنم پیروزی خاتمی نزدیک به یقین باشد، حداقل در فضای فعلی کشورحمایت از خاتمی بسیار بیشتر از محمود احمدی نژاد و شاید کمی بیشتر از محمدباقر قالیباف باشد. اما پیش بینی آینده بسیار اشتباه است آنهم آینده انتخاباتی که پیچیدگی آن بر هیچ کس پوشیده نیست. از اعلام کاندیداتوری گرفته تا ثبت نام، تبلیغات، رای گیری، رای شماری، اعلام نتیجه، اعلام کابینه به مجلس و در نهایت رای اعتماد به کابینه، مراحلی هستند که بی شک به هفت خوان رستم شباهت دارند، همه پیچیدگی انتخابات و تعیین دولت است. با دانستن این مراحل برای کاندیدهای به ویژه خاتمی، لازم است تا حامیان خاتمی بسیار آگاه و صبور باشند. البته در این بین خاتمی و اصلاحطلبان هم باید مواردی خاص را رعایت کنند از جمله: 1) شعار انتخاباتی بی شک شعار انتخاباتی که عمل به آن امکان پذیر و نیز اساسی باشد بسیار مهم است. اصلاحات نمی تواند شعار کاملی باشد، زیرا حد و مرز ان تعین نشده و نیز بیان نمی کند که آیا این اصلاحات بگونه خواهد بود که پس از پایان ریاست جمهوری خاتمی، باز هم اوضاع به پیش از ریاست او باز می گردد؟ 2) اعتلاف با افراد با نفوذ اصولگرا شاید بسیار مسخره و لج آور به نظر برسد، ولی در دنیای سیاست حتی «با شیطان هم در صورت لزوم باید هم پیمان شد». سیاست خانواده لاریجانی ها و کفایت قالیباف و عده ای دگر از اصولگرایان چیزی نیست که بتوان آنرا در نظر نگرفت و هم آنرا رقیب قلمداد کرد. یکی از بدترین اتفاقاتی که در اولین دوره اصلاحات پس از خرداد 76 روی داد سیاست ورزی های محمدجواد لاریجانی بود. به طورکلی خانواده لاریجانی ها یک خانواده با سیاست و موثر هستند. این بزرگترین اشتباهات اصلاحطلبان خواهد بود که بار دیگر این برادران را درنظر نگیرند. البته نقش هاشمی و درگیرهای اصلاحطلبان با او را که عاقبت منجر به شکست اصلاحات نیز شد را نباید فراموش کرد. نقش حمایتی هاشمی از خاتمی و به ویزه اصلاحاتی که باید صورت بگیرد بسیار مهم و نقش آفرین خواهد بود. استفاده از افرادی چون قالیباف، طه هاشمی، طلایی و... افراد دیگری که کفایت و شایستگی خود را به خوبی در امور اجرایی و فرهنگی نشان داده اند نیز باید مدنظر اصلاحطلبان باشد. 3) معرفی کابینه احتمالی: معرفی کابینه احتمالی و معاون اول آتی ریاست جمهوری هم می تواند درسر ساز شود و هم می تواند موجب رای آوری خاتمی شود. مسلما نامهایی چون عبداله نوری و غلامحسین کرباسچی و احتمال حضور آنها در کابینه آینده یا حتی معاونت خاتمی می تواند برد فراوانی داشته باشد. 4) نقش مهم حمایتی و حامیان البته کم کم حامیان خاتمی دوباره مانند زمستان 75 و بهار 76 نغمه های حمایتی شان به گوش خواهد رسید. هنرمندان، سینماگران و موسیقدانان و نوازندگان، نقاشان و بازیگزان، نویسندگان و بسیاری دیگر به جرگه حمایت از خاتمی خواهند پیوست. اما آیا مانند سال 76 خواهد بود؟ حمایت برخی از سیاست مداران قدیمی مانند میرحسین موسوی، موسوی خوینی ها، حجاریان و حتی ابراهیم یزدی و افراد ملی و مذهبی می توانند نقش تعیین کننده ای در رای آوری و احتمال وقوع آرمانهای دمکراتیک خاتمی داشته باشند. در کل: من به انتخابات در صورتی امیدوارم که اول: یک دولت متحد، مقدر و ملی به قدرت برسد دوم: آرمانهای دمکراتیک و آزادی بیان مورد توافق همه طرفها باشد سوم: همه همگام با خاتمی باشند و به او اعتقاد داشته باشند
سوخته دلم از قلبی می گویم آکنده از عشق سوخته از ته آویخته اما پر رمق هنوز هم می بوسد می بوید و می جوید
و دوباره سیاهی دلم بر کوی نشست دوباره ناله دلم فغان نمود یادی زنده کنم و جامه ای سیاه به تن در دل شور و غوغای دگر کنم از بار گنه زنجیر بر گرده زنم نادان منم که زیر یوغ گناه اشک بر پاکان روزگار کنم فریاد و شیون دهم سر که ای حسین جانم به فدایت تشنه لب سر بریدنت و من درمان از دردی حذر کنم...
برایم لالایی خواند تا بخوابم. من هم خوابیدم. خوابی طولانی به طول تاریخ. لالایی اش آنقدر خواب آور بود که حتی خروس هم خواب ماند و فراموش کرد تا خورشید را برای اقامه صبح بیدار کند. آنقدر همه خوابیدیم تا مهتاب دل تاریک شب رابه امید روزهای بیداری مان روشن کرد. اما چه عبث نوری. گویی قطره ای در کویر لوت. و این نور هرگز برای بیداری من و تو و او کافی نبود. لاجرم تو شمع برافروختی و او آتش خواهد افروخت. و من سر بر بالین مستی می فشارم. آنچه روی داد تو دیدی و او خواهد دید و من در رویا هم نبینم.
چه گویم که هر چه اندیشه در ذهن داشته ام فروخته ام،...
آن گذشت و این نیز می گذرد بی خبر شب سرد و تاریک ظلمت سرد و سهمگین امد تا جان به لب کند تن پاک خونین کند دل خوش زندانی کند اما من و تو بر نشینیم و خنده کنیم قصه های شب نشینی نجوا کنیم پسته از خنده باز کنیم دست با خون انار شستن کنیم دشنه بر سینه هندونه زنیم قاچ گلش از دل بیرون کشیم قه قه سر دهیم و حافظ باز کنیم بی خبر شب سرد و تاریک سوزه کشد وحشت بی جان بر پیکره جاندار زند تازیانه بر کشد و فریاد کشد اما من و تو بر نشینیم وخنده کنیم مست پایکوبیم و بوسه کنیم دیوان به بسم آغاز کنیم فالی زنیم و حال کنیم دانه اناری بر خوریم پیک مستی بر زنیم فریاد زنیم آن گذشت و این نیز بگذرد
لطفاً دست کم یکبار هم که شده به خودمان راست بگوییم: ما ملت جالب اما بیماری هستیم. خیلی هم بیمار هستیم. بیماری فرهنگی و فقر فرهنگی در اجتماع ما بیداد می کند. از بزرگترین معضلات ملت ما دروغ، فریبکاری، ریا و دورویی، ترس، تنبلی و از همه جالبتر و بدتر خودستایی است. ممکن است که این صفات در برخی کمرنگتر باشد اما به هر حال وجود دارد. البته به گمان من ریشه همه این صفات در دروغ گویی ما ملت خود ستای هزار رنگ است. متاسفانه در این مقال مجال نیست (به دلیل برخی از همان صفات) که علت این بیماری ها را ریشه یابی کنیم. اما همین قدر بسنده کنم که ریشه های آن در تربیبت های خانوادگی و اجتماعی است. راه درمان هر بیماری از از چند اصل اساسی اما ساده تشکیل یافته. در مرحله اول پذیرفتن بیماری توسط بیمار است. دوم ریشه یابی سوم چاره جویی و چهارم درمان. همه علما و اطبا و عوام متفق القول هستند که اگر یک بیمار بر بیماری خود اذعان نداشته باشد هرگز به چاره جویی جهت غلبه بر بیماری اش نخواهد پرداخت. فلذا ما ابتدا باید بر بدیهایمان واقف شویم. و بدانیم چه صفات بدی در وجود هر کدام از ما ایرانی ها تنیده شده است. سپس با وجدان خودمان (و نه هیچ چیز دیگر) به قضاوت صفات نا پاکمان بپردازیم. حقیقتاً جز بدی و شرارت چه چیزی داریم؟ بدتر از همه این است که این همه بدی داریم اما به خود می بالیم. خود، خانواده، فامیل، شهر و حتی کشورمان را تافته جدا بافته فرض می انگاریم. چه قدر نادانیم! بیماری خود پسندی و خود بزرگ بینی به راستی در همه به وفور دیده می شود. آیا تا حالا شده کارهای خود را نقادانه بنگریم و آنها را نقد کنیم. و یا پدر و مادرمان را؟ البته برخی ها این چنین می کنند در حالی که از خود رضایت تام دارند. کلایی که بر سر داریم را قاضی کنیم، تا کنون چند بار با آب و تاب از خانواده، پدر، مادر، عقیده، سنن و آداب و حتی دین و مذهب خود به عنوان بهترین یاد کرده ایم؟ در حالی که راستی این نیست و ما تنها همان بلوف و دروغ را برای جبران کمبود و رفع عقده خود به کار بسته ایم. هم وطن، حقیقت بسیار تلخ است. ما ملتی هستیم بی فرهنگ و عقب مانده. ملتی ریاکار و دورو. در حالی که داعیه مردانگی و جوانمردی داریم، از پوریای ولی و امثالش داشتن سخن می رانیم اما نامرد و ناجوانمردترین ملتها هستیم. گمان من این است ما تنها قهرمان سازان خوبی هستیم و آن هم علتش چیزی نیست جز اینکه آنقدر بدی و کژی در ما ایرانی ها وجود دارد که هر گاه فردی عادی یافت می شود او را قهرمان می انگاریم. ما ملت ترسویی هستیم بسیار هم ترسویی. حاضریم به هر ننگی تن دهیم اما از ترسمان نکاهیم. اما چه جالب است داعیه رستم و اسفندیار داریم. تنبلیم و در تنبلی هیچ ملتی به ما ملت عقب مانده هزار رنگ نمی رسد. اما چه قدر جالب است که خود را موفق می دانیم. و به چیزهایی که نداریم و دوست داریم که داشته باشیم به عنوان داشته یاد کرده و افتخار می کنیم!!! چه قدر نادانیم. بارها از تاریخ 4000 ساله مان و از کوروش و هخامانشیان و از گذشته درخشان سخن گفته ایم بی آنکه بیان کنیم اکنون هیچ نیستیم. داشتن داشتن هایمان گوش فلک را کر کرده و چشمان خودمان را کور. اکنون دنیا به سمت سادگی و همسانی می رود و ما به سوی قهر و پیپیدگیهای دروغین. چه ملت دروغگویی هستیم. دزدی و گدایی از صفاتی شده که می پنداریم اگر انجام ندهیم از قافله عقب خواهیم ماند. به راحتی دست تمنا به سوی هر ناکس دراز می کنیم برایش دم می جنبانیم تا تکه ای نان خشک در جلویمان پرت کند و بعد با افتخار هم می گوییم باید زرنگ بود!!! می گوییم همه می دزدند پس ما هم باید بدزدیم و چه جالب است که یکدیگر را هم از آخرت و خدا می ترسانیم. از همه بدتر و زشتتر هم اینکه دائمان در گوشمان نجوا می کنند که شما ملتی بزرگ و با فرهنگ هستید. کدام فرهنگ؟ فرهنگ دزدی و دروغ گویی؟ مال مردم خوریی و پارتی بازی؟ اینها هم شد فرهنگ.... بیایید از خودمان شروع کنیم، هر لحظه که در کوچه و خیابان راه می رویم و هر دم که با کسی سخن می گوییم در همه حال مواظب خودمان باشیم. ترس را کنار بگذاریم تا دیگر ریا نکنیم، تا دیگر دروغ نگوییم. بیایید بدی ها را با خوبی ها ببنیم. یک مثال همه می زنند که نیمه پر لیوان را ببینید... اما من پیشنهاد می کنم هم نیمه خالی و هم نیمه پر را ببینیم. به ویژه در مورد وضعیت اسفناک فرهنگیمان که پر لیوان از نیمه کمتر شده. بیایید دست از خودستایی برداریم هیچ نیستیم. جز مشتی خاطراتی.
هیچ قاعده ای کلی نیست و این یک قاعده ی کلی است. «« محمدرضا رجبی»
بازهم یک نظر کهنه در فضای پیش از انتخابات وجود دارد: تحریم انتخابات. این تفکر که بیشتر به قهر سیاسی شباهت دارد تا روند پلتیکی قدیمی ترین شکل نظرات است. من گمان می کنم عده ای که این نظر را می دهند از ۷ دسته ی زیر خارج نباشند: 1- افرادی که از فراخی و تنبلی نمی توانند مدتی برای رای دادن در صف به انتظار باشند. 2- افرادی که تئوری دایی جان ناپلئونی را باور دارند 3- افرادی که به دمکراسی اعتقاد دارند اما آنرا برای ایران لازم نمی دانند 4- افرادی که به طور اساسی به دمکراسی اعتقاد ندارند 5- افرادی که قهر سیاسی را نافرمانی مدنی می دانند 6- افرادی که گمان می کنند با عدم حضور در انتخابات باعث سقوط رژیمی می شوند 7- افرادی که می خواهند به رای ندادن افتخار کنند با دسته های اول، دوم ، سوم، چهارم و هفتم کاری نیست. به هر حال هر کسی یک حالتی دارد ، باوری دارد، چیزی لازم ندارد، اعتقادی ندارد و یا افتخاری دارد. دسته پنجم و ششم: و اما قهر سیاسی و نافرمانی مدنی چیست؟ گاهی عده ای روزه سیاسی می گیرند. خیلی ساده است. بحث نمی کند وارد مشاجرات سیاسی نمی شوند و ... چون علت خاصی دارد مثلا ممکن است به علت بیماری قلبی یا چیزی در این مایه ها باشد. اما این روزه سیاسی که دور بودن از جریانات سیاسی است به مفهوم قهر سیاسی نیست. زیرا در قهر فردی به دلیل عدم پیروزی یا عدم موفقیت سیاسی بهانه گیری کرده و خود را از دور خارج می کند. این فرد ممکن است علاوه بر خود تلاش کند تا افرادی را نیز همچون خود از دور خارج کند تا قهر سیاسی اش بهتر جلوه کند. به هر حال همانطوری که قهر کار بچه هاست، قهر سیاسی هم کار بچه سیاسی ها است. نافرمانی مدنی حساب دیگری دارد. مثلا اگر اعتصاب و در پی آن تحصن و تجمع صورت گیرد، نافرمانی مدنی رخ داده است. نافرمانی مدنی با عدم حضور در انتخابات روی نمی دهد و اصلا این نافرمانی مدنی نیست. اما اینکه نافرمانی مدنی چیز خوبی است یا بد، باید بگویم چندان خوب نیست و به خصوص در ایران پاسخی ندارد. چون اگر عده ای متحصن شوند، به سرعت این تحصن شکسته می شود و در ضمن کمتر افراد دیگر به آن می پیوندند. از طرف دیگر با توجه به مشکلات عدیده اقتصادی احتمال روی دادن اعتصاب نیز بعید به نظر می رسد. خوشبختانه یا متاسفانه ما ایرانی ها اهل درگیری رو درو نیستیم و بیشتر به کنار گود بودن و لنگش کن گفتن تمایل داریم. من شخصا نمی دانم چطور ممکن است با عدم شرکت در یک انتخابات یک رژیمی سقوط کند؟ شاید نظریه پردازان این نظریه گمان می کنند با عدم شرکت در انتخابات یک رژیم مشروعیت خود را از دست می دهد. و وقتی یک رژیم مشروعیت خود را از دست داد سران آن رژیم می آیند و می گویند ما کنار می رویم تا یک رژیمی که مشروعیت دارد به قدرت برسد. و رژیم بعدی هم همینطور اگر مشروعیتش از میان رفت کنار خواهد رفت و به همین ترتیب !!!!!! واقعا این افراد اینقدر ساده اند؟ بهتر است این افراد به دسته دوم بپیوندند. تا آنجایی که در تاریخ نوشته اند، رژیم ها یا با جنگ، انقلاب و یا کودتا سرنگون شده اند نه با شرکت نکردن مردم در انتخابات. پس تحریم کار خوبی نیست. در انتخابات شرکت کنیم.
هنوز زمستان است
«هوا بس ناجوانمرادنه سرد است» سلامت را من پاسخ گفتم لیک سلامم را که پاسخ گوید آتش افروختی و گمان بردی که سرمایت بمرد ندانستی آن به من دادی میراث وار نیمه شب در خواب خواندی و گمان بردی که دی ماه است ندانستی که دی در راه است نفسی از گرمگاه سینه ات دادی برون ابری گشت تاریک کنون تنی نیست که از آن نفسی آید برون هنوز زمستان است سلامت را من پاسخ می گویم تا که شاید تنویری شود از تنور افکار قرون |
ABOUT MENU
Home
|